خرید بک لینک
توی شب پشت در نشستهبودم. چشمهایم به سیاهی عادت کرده بود. من تاریکی را دوست داشتم. من شب را دوست داشتم. توی شب فرقی بین من و این صندلی کنار میز نبود. فرقی بین من و عکس روی دیوار نبود. همهچیز بود اما متمایز نبود. عیان نبود. من از ظاهرشدن میترسیدم. توی تاریکی، میتوانستم هر کسی باشم. میتوانستم مهربان باشم، میتوانستم سنگدل باشم. میتوانستم وزیر باشم، میتوانستم پیاده باشم. میتوانستم یکروزه باشم، میتوانستم صدساله باشم. توی روشنایی اما، احتمالها کنار میرفت؛ واقعیتها خود را بهرخ میکشید. توی روشنایی معلومم میشد که نه یکروزه ام نه صدساله، نه وزیرم نه پیاده، نه مهربانم نه سنگدل. نه تاجی روی سرم دارم نه گرزی بهدستم. روشنایی نشانم میداد که هستم و که نیستم. من از مواجهشدن با آنچه هستم میترسیدم. از باورکردن خودم آنطور که هستم میترسیدم. از دیدن مرزهایی که ظالمانه بین من و احتمالاتم خط میکشند میترسیدم. من دوست داشتم گم بمانم، بین چیزهایی که هست و چیزهایی که نیست، بین گذشته و آینده، بین این و آن.نشسته بودم پشت در که تو آمدی. تو آمدی و چراغی کنار در گذاشتی. یک خط باریک نور زیر در را پر کرد. آنقدر پشت در پاییدی، آنقدر به انتظارم نشستی تا چفت در را باز کنم و بگذارم چارچوب در توی نور غرق شود. نور آمد و به من تابید. نور آمد و همهٔ احتمالات رنگ باخت. نور آمد و من را به یک امکان ناپختهٔ نارس تقلیل داد. نور آمد و من را جدا کرد، اما کنار نگذاشت. عیبهایم عیان شد، زخمهایم نو شد، گناههایم دیده شد اما بخشیده شد. نور آمد و تو آمدی. تو آمدی و نور آوردی. اصلا نمیدانم این معجزهٔ تو بود یا نور، نمیدانم به تو عادت کردم یا به نور. کار تو بود یا نور، من دیگر از دیدن خودم نترسیدم.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 5 آبان 1401 ساعت: 22:56

بغضی که توی گلو دارم را، به هیچ صراطی نمیتوانم مستقیم کنم تا کلمه شود. توی خانهٔ نمور و تاریک فرنازم و گاهی روی مبل ولو میشوم گاهی روی تخت. میخواستم اینجا نباشم. میخواستم تهران باشم. میخواستم انقلاب باشم. میخواستم آزادی باشم. میخواستم توی جمعیت داد بزنم و صدایم را به صدای صدها نفر دیگر گره کنم. عوضش اینجایم. بیصدا اخبار را بالا و پایین میکنم و آب گلویم را پایین میدهم تا ورم بغضم بخوابد. شانهها و گردنم درد میکند. انگار آسمان را از زیر دستهای اطلس خالی کرده باشند و روی دوش من گذاشته باشند. خستهام. دوست دارم بخوابم و صبح که چشم باز میکنم کور باشم، کر باشم، لال باشم. باید چیزی نخوانم و نبینم و نشنوم تا بتوانم به زندگیکردن بین آدمهای از حالمبیخبر عادت کنم. عین آدمآهنی شدهام، بس که اشک را توی چشمهایم خشک کردهام، بس که گلویم را صاف کردهام تا صدایم از پشت خط نلرزد، بس که سطل سطل آب پاشیدم روی آتش احساسات و عواطفم. بس که خودم را زدم به کوچهٔ علیچپ، به ندیدن و باور نکردن و نپذیرفتن. بس که ترسهایم را بلعیدم و فرو دادم. بس که لباسها را ریختم روی تخت تا بپوشم و بیرون بروم و بعد خبری شنیدم و همانجا روی تخت ولو شدم و وا رفتم. این روزها چرا با شتاب ورق نمیخورند، چرا تمام نمیشوند؟

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 5 آبان 1401 ساعت: 22:56

دلم نمیخواهد آن کسی که مدام میشکند من باشم. دلم نمیخواهد آن کسی که هربار چشمهایش پر از اشک میشود و بغضش میترکد من باشم. دوست ندارم هر بار این من باشم که درمانده باشم و این تو باشی که درمانم کنی. دوست ندارم همیشه من باشم که زیر گوشهایت از ترسهایم بگویم و تو باشی که دلداری دهی. دوست ندارم این من باشم که همیشه از سرما به خود میلرزد و آیهٔ یأس میخواند و این تو باشی که جسموجانگرمم کنی، با دستها و حرفهایت.من این نبودم، من این من نحیفی که میبینی نبودم. این من ترسوی جانبهلبرسیده نبودم. بوده که در کار دنیا و زندگی بمانم، اما همیشه هم درمانده نبودم. از این دستهای لعنتی کاری برمیآمد جز زیر چانهزدن و توی جیبرفتن. بوده زمانهایی که تسکین دادهام، آرام کردهام و گرم. خودت میدانی توی لباس این شهر تنم زار میزند. هنوز جرئتوجسارت ساختن را نیافتم، آجر آجر جلو میروم و دیوارهایم هنوز به یک پرچین ساده که نه، به جدول کنار خیابان میماند.نمیگویم دوست داشتم کاخی بودم اما دلم میخواست حداقل تا پیش از رسیدن به تو، اتاقی قابلسکونتی میبودم. دوست داشتم میتوانستم دست کم، سرپناه کوچکی داشته باشم برای ترسها و دغدغههایت. دوست داشتم گاهی آغوش گرمی باشم برای روزهایی که سردی تا مغز استخوانت میرود.دوست داشتم اندکی تو باشم، در برابر خودت.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 5 آبان 1401 ساعت: 22:56

صفحه بندی