توی شب پشت در نشستهبودم. چشمهایم به سیاهی عادت کرده بود. من تاریکی را دوست داشتم. من شب را دوست داشتم. توی شب فرقی بین من و این صندلی کنار میز نبود. فرقی بین من و عکس روی دیوار نبود. همهچیز بود اما متمایز نبود. عیان نبود. من از ظاهرشدن میترسیدم. توی تاریکی، میتوانستم هر کسی باشم. میتوانستم مهربان باشم، میتوانستم سنگدل باشم. میتوانستم وزیر باشم، میتوانستم پیاده باشم. میتوانستم یکروزه باشم، میتوانستم صدساله باشم. توی روشنایی اما، احتمالها کنار میرفت؛ واقعیتها خود را بهرخ میکشید. توی روشنایی معلومم میشد که نه یکروزه ام نه صدساله، نه وزیرم نه پیاده، نه مهربانم نه سنگدل. نه تاجی روی سرم دارم نه گرزی بهدستم. روشنایی نشانم میداد که هستم و که نیستم. من از مواجهشدن با آنچه هستم میترسیدم. از باورکردن خودم آنطور که هستم میترسیدم. از دیدن مرزهایی که ظالمانه بین من و احتمالاتم خط میکشند میترسیدم. من دوست داشتم گم بمانم، بین چیزهایی که هست و چیزهایی که نیست، بین گذشته و آینده، بین این و آن.نشسته بودم پشت در که تو آمدی. تو آمدی و چراغی کنار در گذاشتی. یک خط باریک نور زیر در را پر کرد. آنقدر پشت در پاییدی، آنقدر به انتظارم نشستی تا چفت در را باز کنم و بگذارم چارچوب در توی نور غرق شود. نور آمد و به من تابید. نور آمد و همهٔ احتمالات رنگ باخت. نور آمد و من را به یک امکان ناپختهٔ نارس تقلیل داد. نور آمد و من را جدا کرد، اما کنار نگذاشت. عیبهایم عیان شد، زخمهایم نو شد، گناههایم دیده شد اما بخشیده شد. نور آمد و تو آمدی. تو آمدی و نور آوردی. اصلا نمیدانم این معجزهٔ تو بود یا نور، نمیدانم به تو عادت کردم یا به نور. کار تو بود یا نور، من دیگر از دیدن خودم نترسیدم.
برچسب:
نویسنده: بردیا کاشانی
تاريخ: پنجشنبه
5 آبان
1401 ساعت: 22:56